:)

وقتی میتوانستم صحبت کنم ، گفتند: گوش کن...
وقتی میتوانستم  بازی کنم ، مرا کار کردن آموختند ...
وقتی کاری پیدا کردم ، ازدواج کردم …
وقتی ازدواج کردم ، بچه ها آمدند …
وقتی آنها را درک کردم ، مرا ترک کردند.!!
وقتی یاد گرفتم چگونه زندگی کنم ، زندگی تمام شد...

زیبا زندگی کنید


[ پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 ] [ 12:48 ق.ظ ] [ محمد اقابراریان ]

عشقت...

برای عشقت می سرایم..

 وبرایِ دیدنت می میرم
  عشقم باش تا بسرایم
 و نگاهم کن تا نمیرم...
گُل بسی ست
 اما
 مَست شدن از عطرِ تو
مَرا عادت شده ...
دوست داشتنت
هَوس نیست
 که باشد یا نباشد
 نفس است...
 تا باشم
 تا باشی...



[ پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 ] [ 12:47 ق.ظ ] [ محمد اقابراریان ]

خیام جان

برخیزم و عزم باده ناب کنم
رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم

این عقل فضول پیشه را مشتی می
بر روی زنم چنانکه در خواب کنم



[ پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 ] [ 12:46 ق.ظ ] [ محمد اقابراریان ]

آل_پاچینو

ﺑﻌﻀﻰ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﻯ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﮐﺮﺩﻥ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ
ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﻭ ﺗﻌﺠﺐ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﺣﺠﻢ ﻭﺳﻴﻊ ﺑﻰ ﻋﻘﻠﻰ
ﻭ ﻧﻔﻬﻤﻰ ﭼﻄﻮﺭ ﺗﻮﻯ ﮐﻠﻪ ﺍﻯ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﻮﭼﮑﻰ ﺟﺎ ﺷﺪه!!!!؟



[ پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 ] [ 12:46 ق.ظ ] [ محمد اقابراریان ]

...

"چقدر زیباست"
ﺍﮔﺮﮐﻠﯿﺪ ﻗﻠﺒﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ ،ﻗﻔﻠﺶ ﻧﮑﻦ
ﺍﮔﺮﺩﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﯽ،ﺭﻫﺎﯾﺶ ﻧﮑﻦ
ﻋﺎﺷﻖ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺑﺎﺵ
ﻭﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭ
ﺍﺯﺗﻨﻔﺮ،ﻣﺘﻨﻔﺮ ﺑﺎﺵ
ﺑﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ،ﻣﻬﺮ ﺑﻮﺭﺯ
ﺑﺎ ﺁﺷﺘﯽ،ﺁﺷﺘﯽ ﮐﻦ
ﺍﺯﺟﺪﺍﯾﯽ،ﺟﺪﺍ ﺑﺎﺵ




[ پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 ] [ 12:45 ق.ظ ] [ محمد اقابراریان ]

تو بخواب

خوابم نمی بُرد...

به همه چیز فکر کردم بیشتر از همه به تو...

میدانم که تو به همه چیز فکر کردی به غیر من ....

من بیخیالِ خوابْ، تو بیخیالْ بخوابْ... 


[ پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 ] [ 12:44 ق.ظ ] [ محمد اقابراریان ]

...

به سایـه ام نـگاه کردم
دست به کمر ایستاده بود‏!‏ 
طاقت نـیاوردم 
گفتم تو هم از پـشـت خـنجـر بـزن‏!‏
 گفت:
خـنجر نـیـست... پـیر شدم
سـال هـاسـت دنـبالت دویـدم 



[ سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 ] [ 02:06 ق.ظ ] [ محمد اقابراریان ]

هیییی

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛
به من گفت:نرو که بن بسته گوش نکردم
رفتم وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم
پیر شده بودم



[ سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 ] [ 02:06 ق.ظ ] [ محمد اقابراریان ]

جمعه

غبار  جمعه ،
نشسته روی دستانم...
مگر  می شود،
این همه...
نیامد...؟




[ شنبه 25 اردیبهشت 1395 ] [ 12:44 ق.ظ ] [ محمد اقابراریان ]

دقیقا...

چقدر سخته دلخوشیت یه نفر باشه و دلخوشیِ اون یه نفر، یه نفرِ دیگه!!



[ جمعه 24 اردیبهشت 1395 ] [ 11:28 ب.ظ ] [ محمد اقابراریان ]

...

هر لحظه بی تو باران ,می گیردم در آغوش

یادم تو را همیشه,

یادت مرا فراموش ...



[ جمعه 24 اردیبهشت 1395 ] [ 11:27 ب.ظ ] [ محمد اقابراریان ]

:(


خدای من
امروز چقدر از تو فاصله گرفتم
چقدر نافرمانی ات کردم
ولی ...
به آغوشت نیاز دارم
از فراموشی ام شرمنده ام ...
تنهایم نگذار 
فقط تو را دارم!



[ جمعه 24 اردیبهشت 1395 ] [ 11:26 ب.ظ ] [ محمد اقابراریان ]

سهراب سپهری...

گاه گاهی که دلم میگیرد به خودم می گویم: 

در دیاری که پر از دیوار است 
به کجا باید رفت؟
به که باید پیوست؟
به که باید دل بست؟
حس تنهای درونم می گوید: 
بشکن دیواری که درونت داری!
چه سوالی داری؟
تو خدا را داری 
و خدا...
اول و آخر با توست .


و خداوند عشق است...



[ پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 ] [ 11:37 ب.ظ ] [ محمد اقابراریان ]

باید...

گاهے وقتا تو رابطه ها
نیازے نیست طرف بهت بگه
برو !
همین که ساعت ها بگذره و یادے ازت نکنه
همین که نپرسه چه جورے روزت رو به شب می رسونے
همین که کارو زندگے رو بهونه میکنه
همین که دیگه لا به لای حرفاش دوستت دارم نباشه
و همین که حضور دیگران توے زندگیش پر رنگ تر از بودن تو باشه
باید بری . . . 



[ پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 ] [ 11:35 ب.ظ ] [ محمد اقابراریان ]

:)

آدم های مبتلا به رنجی عمیق؛
وقتی که شاد هستند رنجشان فاش می شود!
طوری به شادی می چسبند
که انگار از سرِ حسد می خواهند
بغلش کنند و خفه اش کنند
انهایی که مرده اند
بسیار میخندند:)))



[ پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 ] [ 11:34 ب.ظ ] [ محمد اقابراریان ]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic